+ نماز ریائی

 

وضوی محکم

بود در شهر هری، بیوه زنی

کهنه رندی، حیله‌سازی، پرفنی

نام او، بی‌بی تمیز خالدار

در نمازش، بود رغبت بیشمار

با وضوی صبح، خفتن می‌گزارد

نامرادان را بسی دادی مراد

کم نشد هرگز دواتش از قلم

بر مراد هرکسی، می‌زد رقم

در مهم سازی اوباش و رنود

دائما، طاحونه‌اش در چرخ بود

از ته هر کس که برجستی به ناز

می‌شدی فی‌الحال، مشغول نماز

هرکه آمد، گفت: بر من کن دعا

او به جای دست، برمی‌داشت پا

بابها مفتوحة للداخلین

رجلها، مرفوعة للفاعلین

گفت با او رندکی، کای نیک زن

حیرتی دارم، درین کار تو من

زین جنابتهای پی‌درپی که هست

هیچ ناید در وضوی تو شکست

نیت و آداب این محکم وضو

یک ره از روی کرم، با من بگو

این وضو از سنگ و رو محکمتر است

این وضو نبود، سد اسکندر است

شیخ بهائی

کتاب  نان و حلوا

 

 

 

 

نماز شهوت

 

زاهدى را یک زنى بد بس غیور

هم بد او را یک کنیز همچو حور

زن ز غیرت پاس شوهر داشتى

با کنیزک خلوتش نگذاشتى‏

مدتى زن شد مراقب هر دو را

تا که شان فرصت نیفتد در خلا

تا در آمد حکم و تقدیر اله

عقل حارس خیره سر گشت و تباه‏

حکم و تقدیرش چو آید بى‏وقوف

عقل که بود در قمر افتد خسوف‏

بود در حمام آن زن ناگهان

یادش آمد طشت و در خانه بدان‏

با کنیزک گفت رو هین مرغ‏وار

طشت سیمین را ز خانه‏ى ما بیار

آن کنیزک زنده شد چون این شنید

که به خواجه این زمان خواهد رسید

خواجه در خانه‏ست و خلوت این زمان

پس دوان شد سوى خانه شادمان‏

عشق شش ساله کنیزک را بد این

که بیابد خواجه را خلوت چنین‏

گشت پران جانب خانه شتافت

خواجه را در خانه در خلوت بیافت‏

هر دو عاشق را چنان شهوت ربود

که احتیاط و یاد در بستن نبود

هر دو با هم در خزیدند از نشاط

جان به جان پیوست آن دم ز اختلاط

یاد آمد در زمان زن را که من

چون فرستادم و را سوى وطن‏

پنبه در آتش نهادم من به خویش

اندر افکندم قچ نر را به میش‏

گل فرو شست از سر و بى‏جان دوید

در پى او رفت و چادر مى‏کشید

آن ز عشق جان دوید و این ز بیم

عشق کو و بیم کو فرقى عظیم‏

..........

چون رسید آن زن به خانه در گشاد

بانگ در در گوش ایشان در فتاد

آن کنیزک جست آشفته ز ساز

مرد بر جست و در آمد در نماز

زن کنیزک را پژولیده بدید

در هم و آشفته و دنگ و مرید

شوى خود را دید قایم در نماز

در گمان افتاد زن ز آن اهتزاز

شوى را برداشت دامن بى‏خطر

دید آلوده‏ى منى خصیه و ذکر

از ذکر باقى نطفه مى‏چکید

ران و زانو گشته آلوده و پلید

بر سرش زد سیلى و گفت اى مهین

خصیه‏ى مرد نمازى باشد این‏

لایق ذکر و نماز است این ذکر

وین چنین ران و زهار پر قذر


 

نویسنده : شهرام پارسائی ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۸
تگ ها: نماز و ریا و وضو و شهوت


+  

 

 

فتوای سوم

یغما (شاعر عهد قاجار) با روحانى و مجتهد و دانشمند معروف زمان خود، حاج ملا احمد نراقى ‏مجالست داشت. گویند روزى حاج ملا احمد این رباعى را براى یغما خواند که:

عاشق ار بر رخ معشوق نگاهى بکند / نه چنان است گمانم که گناهى بکند
ما به عاشق نه همین رخصت دیدار دهیم / بوسه را نیز دهیم اذن که گاهى بکند


و یغماى جندقىِ حاضرجواب و خوش‏مشرب به جاى اظهارنظر ادبى تنهاگفت: «کاش فتواى سوم را هم مى‏فرمودید!»

و نیز این بیت از یک غزل معروف یغماست

ز شیخ شهر جان بردم به تزویر مسلمانى
مدارا گر به این کافر نمى‏کردم چه مى‏کردم!

 

نویسنده : شهرام پارسائی ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۸


+ شیخ

شیخ  و گربه

 

گربه ای را شیخـکـی میزد میان مدرسـه

 با نوک نعلین خود، زآ نسان که دل می شد کباب

 

عارفی گفتا بد و، کای پیشوای اهل حق

 گـربه را چبوَد گنه، کاینسان زنیدش بی‌حساب

 

گفت ازمخـرج مَعو را خود نمی گوید درست

هـم نداند، هـم ندارد هیچ قصد اکتسا ب

 

من زنایش را فراز بام صد ره د یده‌ام

چون زنا کارا ست، بی شک نیز می نوشد شراب

 

هم بود از شاربش پیدا که صوفـی مشرب است

 کفر صوفـی نیز روشن تر بود از آ فتاب

 

لاجرم بر فتوی این بند ه، مهدورا لدم است

قتل او واجب بود بـر مؤمنین از شیخ وشاب

 

 از بیگد لی قمی

 

میگو

 

آن شنیدستم که در کاشان شبی
شیخ را زد نیش جرّار عقربی
صبح روز بعد عقرب مرده بود
شیخ او را جای میگو خورده بود

هادی خورسندی

 

 

کراوات شیخ!

شنیدم شیخ شوخ و مرد رندی/  به‌حمام آمدند از کوچه با هم
دو مرد شوخ اگر با هم نشینند / شود رد و بدل شوخی مسلم
چو شبخ از تن قبا آورد بیرون / هیولای مهیبی شد مجسم
یکی بند دراز پیچ در پیچ / به تنبان بسته بود آن شیخ محکم
چه بندی همچو کار بسته‌ی شیخ / همه پیچ و همه تاب و همه خم
رفیق بذله‌گو از شیخ پرسید / ولی پیچیده و مرموز و مبهم
چه چیز است اینکه بستی زیر نافت / که می جنبی و می جنبد دمادم
جواب شوخی مرد کلاهی / چنین فرمود آن مرد معمم
بیا نزدیک تر چیز بدی نیست / کراوات حقیر است این مکن رم ! !
تو آن را بسته ای بر لوزتینت / من آن را بسته ام بر بیضتینم
ریاضی جمع این ضدین کرده /  چرا که هر دو را بسته است با هم

ریاضی یزدی

 

 

 

 

نویسنده : شهرام پارسائی ; ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۸
تگ ها: شیخ و گربه و عقرب و کراوات


+ قاآنی روزه دار در مسجد

بذله‌ی ناسودمند!


دوش چوسلطان چرخ، گشت به مغرب مکین----------- سلطان چرخ = خورشید

جانب مسجد شدم، از پی اکمال دین

 

گفتم اول نماز، آنگاه افطار از آنک

سنت احمد چنان، مذهب جعفر چنین

 

دیدم در پیش صف، پاک گهر زاهدی

چون قمرش تافته، نور هدی از جبین

 

سبحه صد دانه‌اش، منطقه‌ی آسمان----------- سُبحه = تسبیح

خرقه‌اش صد پاره‌اش، مقنعه‌ی حور عین

 

رشته‌ی تحت‌الحنک، از بر عمامه‌اش-----------  تحت‌الحنک = حالتی که روحانیون بخشی از عمامه را باز کرده و بر شانه می‌اندازند

حلقه‌زنان چون افق، از بر چرخ برین

 

راستی اندر ورع، بود اویس قرن----------- ورع = پارسائی

بلکه اویس قرن، نیز نبودش قرین----------- قرین = همتا

 

او شده تکبیر گو، از پی عقد نماز

من شده تقلید جو، از سر صدق و یقین

 

از پی تکمیل فرض، بسمله را داد عرض----------- تکمیل فرض = اجرای واجبات

مرغ صفت زد صفیر، از پی اشباع سین

 

بر سمت قاریان، پنج محل موقف کرد

از زبر بسمله، تا به سر نستعین

 

نیز از آنجا گذشت، تا به علیهم رسید

یک دو سه ساعت کشید، مد والضالین

 

مده‌ی لینی دراز، چون امل اهل آز----------- مد لین = مد و کشش صداها در تلاوت آخر آیات

مخرج ضادی غلیظ، چون دل ارباب کین

 

موعد تریاک شد، جیب سکون چاک شد----------- جیب سکون چاک شد = توانایی صبر باقی نماند

نفس به یک سو نهاد، حرمت دین مبین

 

گفت که از شب دو پاس، صرف یک الحمد شد

پاس دگر مانده است، پاس نگهدار هین

 

بودم دل دل کنان، کز صف پیشین چسان

رختم واپس کشد، واهمه‌ی پیش بین

 

ناگه پیری نزار، پیرتر از روزگار

آمد و شد مر مرا، جایگزین بر یمین -----------  یمین = سمت راست 

 

ماسکه رفته ز کار، گشته هرم آشکار-----------  ماسکه = توانائی کنترل بدن  -- هرم = پیری

از ورمش جان فکار، از هرمش دل غمین

 

سرفه کنان دم‌به‌دم، ضرطه زنان پی‌زپی

سرفه به اخلاط جفت، ظرطه به غایط عجین-----------  غایط = مدفوع

 

سرفه‌ی بالا خشن، ظرطه‌ی سفلی عفن-----------  سفلی = پایین -----------  عفن = بدبو

جان به تنفر از آن، دل به تحیر از این

 

سرفه چو آوای کوس، ظرطه چو بانگ خروس----------- کوس= ساز و آلت موسیفی مخصوص جنگ که صدای بلندی داشته است

سرفه که دید آن‌چنان، ظرطه که دید این چنین

 

پیش چنان سرفه‌ای، رعد شده شرمسار

پیش چنین ظرطه‌ای، کوس شده شرمگین

 

گاه چو اهل نغم، کرده پی زیر و بم -----------  اهل نغم = اهل موسیقی

نغمه‌ی آن را بلند، ناله‌ی این را حزین

 

از پی تلبیس خلق‌، بر کتف افکنده دلق

بلغم بینی و حلق، پاک کنان زآستین

 

هیکل باریک او، تا به قدم جمله کج

جبهه‌ی تاریک او، تا به زنخ جمله چین

 

من ز تحیر شده، خنده‌زنان زیر لب

لیک لب از روزه‌ام، تشنه‌ی ماء معین

 

چون گه ذکر قنوت، هر تنی از اهل صف

بهر دعائی شدند، گرم حنین و انین ----------- حنین و انین = تضرع و زاری

 

من شده از کردگار، مرگ ورا خواستار

پیر ز پروردگار، ملتمس حورعین

 

ناوک نفرین من، شد ز قضا کارگر ----------- ناوک = تیر

راست چو تیر از کمان، خاست اجل از کمین

 

ناگه مانند قیر، گشت سیه روی پیر

وز ره حلقوم پس، زد نفس واپسین

 

پیر بدان ظرطه مرد، رخت از این ورطه برد

من شدم از وی خلاص، او ز تکالیف دین

 

تا کی قاآنیا، بذله‌سرائی که نیست

بذله‌ی ناسودمند، نزد خرد دلنشین

قاآنی شیرازی

 

نویسنده : شهرام پارسائی ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۸
تگ ها: قاآنی و مسجد و ریا و رمضان